![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصی سالار نیرهدی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:31 توسط سالار نیرهدی |
|
|
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:57 توسط سالار نیرهدی |
|
|
پیشنهاد میکنم عنوان عکاس خبری حذف و بجاش عکاس گوجه فرنگی جایگزین بشه . ظاهرا از این به بعد عکاسان خبری بهتره برای ادامه فعالیت در شغلشون برن سراغ عکاسی از اینجور سوژه ها تا ... !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:15 توسط سالار نیرهدی |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:5 توسط سالار نیرهدی |
|
||||||||
امروز بعد از مدتها به بهانه سفر میرحسین موسوی به زنجان عکاسان خبری زنجان دور هم جمع شدند. از راست به چپ : میثم محمدی سالار نیرهدی مرتضی الیاسی هادی حقگو مسعود بهروان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:14 توسط سالار نیرهدی |
|
|
نمایشگاه عکس های مجید حبیبی در گالری هنر فرهنگسرای امام ( زنجان ) تا تاریخ ۲۹ اردیبهشت برای عموم قابل بازدید می باشد .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 توسط سالار نیرهدی |
|
|
سال ۸۷ با همه فراز و فرود های شغلیش برای من به پایان رسید . نزدیک به یک سال از ورود من به بحث عکاسی خبری و ورود به خبرگزاری و روزنامه و سایت های خبری گذشت . تجربه خوبی بود و مهمتر آشنایی با عکاسان دیگه و استفاده از تجربیات اونها . عکاسی خبری خیلی بهم کمک کرد که به نوعی عکاسی غیر خبری خودم رو هم تقویت کنم . به نظر من دوستانی که عکاس خبری هستند خیلی بهتر و راحت تر میتونن برن سراغ عکاسی مستند اجتماعی . حال بماند اینکه عکاسی مستند اجتماعی هم به این راحتیا نیست .اصلا به نظر من خیلیا معنای عکاسی خبری رو نمیدونن . بگذریم . دور هم جمع کردن عکاس های فعال زنجانی که در مهر ۸۷ با کمک بقیه دوستان گروه عکس افرنگ از اتفاقات مثبتی بود که سال گذشته برام داشت. اینکه عکاس های زنجانی در کنار هم عکاسی میکردن و خبر نداشتن که عکاس بغلی کیه و واسه کجا عکس میگیره و چقدر تجربه داره برام قابل تحمل نبود . تماس با تک تک عکاسان و دعوت از اونها برای شرکت در جلسات نقد عکس شنبه ها گرچه وقت گیر بود ولی نتیجه خوبی داشت . به غیر از خبرگزاری ورود به جام جم از اتفاقات خوب سال گذشته بود که باعث شد و با دوستان عکاس بیشتری آشنا بشم. از همه دوستانی که تو این مدت بهم کمک کردن ممنونم مخصوصا از این دوست که بیشترین راهنمایی رو تو بحث عکاسی خبری بهم داد. راستی عید نوروز هم مبارک .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:46 توسط سالار نیرهدی |
|
|
شاید برگزاری نمایشگاه عکس در روز های پایانی سال کاری عجیب به نظر برسه . در اوج زمانی که همه ی مردم دوندگی میکنن که خودشون رو برای عید و سال جدید آماده کنن، دو دوست گرامی من میثم محمدی و مسعود بهروان عزیز امروز در تلاش بودن که نمایشگاه عکس رو هر طور که شده تا پایان سال برگزار کنن. گرچه خیلی ها فرصت اومدن به نمایشگاه رو نخواهند داشت ولی از طرفی میشه افرادی که واقعا به عکاسی علاقه دارند رو هنگام بازدید از نمایشگاه دید . امروز به کمک بقیه دوستان نمایشگاه آماده شد تا از فردا ( ۲۷ اسفند ) ساعت ۱۶ آماده بازدید باشه .نمایشگاه عکس این دو عضو گروه عکس افرنگ شامل ۴۰ قطعه عکس عمدتا اجتماعی هست که در سال ۸۷ تهیه شده . افتتاحیه نمایشگاه ۲۷ اسفند ساعت ۱۶ در گالری هنر فرهنگسرای امام زنجان .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:56 توسط سالار نیرهدی |
|
|
حرکتی که در داوری دو سالانه آغاز شد نسیم اش بعد زنجان به تبریز هم رسید .چند عکس ببینید از ۲ سالانه - با عاشورائیان زنجان ( شمال غرب ) و عکس خبری تبریز ( شمال غرب ).
دوسالانه :
عکس های اول دوم و سوم عکس خبری تبریز :
عکس های نمایشگاه با عاشوراییان زنجان : عکس های دوسالانه ، با عاشوراییان و منبع عکس های خبری تبریز . تغییر در فراخوان عکس ماه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:29 توسط سالار نیرهدی |
|
|
وبلاگ خانه عکاسان تبریز بعداز پایان جشنواره فیروزه شروع به بررسی و نقد عکس های برگزیده جشنواره نموده است . در چهارمین بخش این بررسی نوبت به عکس من رسید . مطلب زیر عینا از وبلاگ خانه عکاسان تبریز نقل شده است : نسترن زوار پیرمرد و صندل چوبی کهنه، در جلوی دیوار آجری و سنگی (که پردهای از جنس گونی از آن آویخته شده) در میان دو دیرک چوبی قرار گرفتهاند. گونی برنجِ آویزان شده از دیرک و گونیهای سفید طرف چپ به کسب وکار پیرمرد اشاره دارد. این دو جزء در معنا و مفهوم عکس هیچ نقشی ایفا نمیکند و صرفا دال بر مستند بودن عکس است. عناصر عکس، چه زنده و چه بی جان، قدیمی بودن، فرسودگی وکهنگی فضا را بیان میکند. در تعریف فضایی عکس، هماهنگی بین عناصر دیده میشود به غیر از لباس نوی پیرمرد و سفیدی اشباع گونیها که این هماهنگی را بر هم میزند. عدم هماهنگی لباس پیرمرد، بار معنایی به عکس میدهد. اما سفیدی اشباع تل گونی ها، تنالیته و تعادل رنگی عکس را بر هم زده و سبب خیرگی لحظهای نگاه میشود و وحدت عناصر عکس را در تعریف فضایی بر هم میزند زیرا سفیدی با کهنگی و قدیمی بودن عجین نیست. تعادل وزنی- بصری عکس برقرار است. زاویه دید عکاس، هر یک از عناصر را در جای خود میخکوب کرده است و در نظر گرفتن کادر افقی، ایستایی عکس را تقویت نموده است. در تحلیل معنایی عکس، پیرمرد و صندلی دو عنصر اصلی میباشند. صندلی چوبین، با پاهای آجری با عصایی تکیه به دیوار، در کنار پیرمرد قرار گرفته است. این ویژگیها صندلی را از محدودهی شیئی خارج و به آن شخصیت بخشیده است، شخصیتی پیر و کهنسال مانند پیرمرد. پاهای عاریتی آجری و زخم زانویش که باند بر آن بسته شده و عصایش خبر از پیری و فرسودگی صندلی دارد. دیگر نمیتوان صندلی را با عنوان شئ خطاب کرد بلکه این ویژگیها روح و حس به کالبد چوبی صندلی دمیده است. در کنار هم قرارگیری دو شخصیت عکس (پیرمرد و صندلی پیر) با حس مشترک پیری، عکس را از بار معنایی سرشار میکند. حس مشترک پیوندی عاطفی بین دو کس برقرار میکند. در این عکس، حس مشترک پیری این حس عاطفی را بین دو شخصیت عکس پدید آورده، اما حسی یک طرفه از سوی صندلی که با جدیت، سردی و خشکی پیرمرد روبه رو شده و حایلی نامریی بین آن دو پدید آورده است. پیرمرد نگاهش را از صندلی برگرفته و به جلو خیره شده است، خیرگی نگاه پیرمرد این حائل را ملموس میکند. صندلی آن چه که است دیده میشود، صادقانه و صمیمانه وجود خود را بیان میکند، تن پوشی برای پنهان ساختن پیری و فرسودگی خود بر تن ندارد، حال آن که پیرمرد، پیری خود را با تن پوشی آراسته و نو پنهان کرده و مغرورانه درکنار صندلی نشسته است . تیزی نگاه پیرمرد صداقت و صمیمیت پیچیده درفضا را پاره میکند. حس یاس و نا امیدی درونی پیرمرد آراستگی ساختگی او را کسالت بار جلوه میدهد. در فضای عکس، با کاوشی در زمان و بازگشت به دیرینگی، پیری و فرسودگی پیرمرد و صندلی، مبدل به جوانی و شادابی خواهد شد. صندلی پیر،که زمانی درخت تنومندی بود که باد به زور از میا ن شاخ و برگش اجازه عبورمییافت، اما هم اکنون با تلنگری ازهم فرو میپاشد. درختی تنومند که شیرهی زمین را مینوشید ولی حال رگهایش خشکیده است. اما او با وجود پیری، زندگی را در رگهای خشکیدهاش جاری ساخته و هنوز بر روی پاهایش ایستاده است. درجدال زوال و زندگی، زندگی پیروزمندانه او را به سوی حیات فرا میخواند. حیاتی که با پویایی درونی صندلی، در پشت ظاهر رو به زوالش معنایی با ارزش یافته است. معنایی که با نپذیرفتن واقعیت و پنهان ساختن آن به یأس و نا امیدی در وجود پیرمرد مبدل شده است. برای صندلی، عاریتی بودن پاها و تکیه کردن به عصا مهم نیست، سر پا ایستادن مهم است؛ زخم و فرسودگی مهم نیست، زمزمهی آهنگ حیات در جیرجیر پاهایش مهم است آن زمان که کسی بر روی او مینشیند. شاید این گونه بتواند آهنگ ازلی زندگی را در وجود خسته، نا امید و منتظر پیرمرد به ارتعاش درآورد. خلیل غلامی مرد و خالیِ مرد اثر سالار نیر هدی عکاس زنجانی (در بخش تبریز) با ترکیب بندی مناسب و حالتی نوستالژیک عنوان این شماره قرار گرفت. من علاوه بر نکات خوب و شایستهی نسترن، این حس عاطفی رو بیشتر با صندلی خالی دریافت میکنم. و میتوان صندلی خالی را به عنوان پهلویی از حس نامریی پیرمرد سراغ گرفت. «فضای خالی»، از آن چه که من از کل ترکیب بندی اثر دریافت میکنم گفتار مرا پوشش میدهد. عصا و کفشهای صندلی یک مورد رویایی از حضور دیگر مرد است. صندلی یک وجودی دارد و یک روانی. روان این صندلی با مرد همراه است. زمانی صندلی زنده بود و «باد به دشواری از لابه لای آن میگذشت»، و اینک او در کنار مرد زندگی میکند: مرد معنا دهندهی صندلی و صندلی توصیف کنندهی روان مرد شده است. من واژهی «خالی» را در جای صندلی مینشانم. خالیای که توصیف مرد است. فضایی از تصاویر ذهنی که جای مردِ توصیف ناپذیر را پر میکند. مرد پر است. مرد پوشش دارد: کلاه، لباس و کفش. خالیِ مرد تهیست. او را بیپوشش بنشانیم بر جایی خالی: منِ دیگر مرد. خالی را که توصیف میکنم مرد عریان میشود. نگاه گرفتار و گرهدار او با خالیِ صندلی درمیآمیزد. صندلی به عوض او عصایش را دارد و به جای او کفشی از آجر و «این صندلی نشستن ندارد» (جلال شمس آذران)، نگاه ندارد، رگ ندارد و مرد را دارد. صندلی بینگاه است و از این رو، محل نشستن تعابیر بینگاه. عریان و بیپوشش همه چیز را بر آن بنشان و مرد را به سخن وادار. خالیِ مرد سخن بینگاه است. منبع : وبلاگ عکاسان تبریز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:4 توسط سالار نیرهدی |
|
|
فیروزه نام نخستین جشنواره ای عکاسی بود که در مهر ماه سال جاری به همت شهرداری وچند نهاد دیگر در تبریز برگزار شد . جشنواره ای که تمام امکانات را فراهم ساخت تا علاوه بر عکاسان داخلی عکاسانی از خارج از کشور هم برای شرکت در آن حضور بهم رسانند.فیروزه حرکتی نو را در برگزاری جشنواره های عکس آغاز کرد . این جشنواره با سنت شکنی در نحوه برگزاری جشنواره های عکس از فراخوان تا چاپ عکسهای برگزیده و برپایی نمایشگاه پویایی و جذابیتی خاص به عکاسی رقابتی بخشید . گرد هم آوردن بیش از 200 عکاس از نقاط مختلف کشور که همگی از عکاسان موفق در زمینه عکاسی بودند و فراهم کردن شرایط اسکان در هتل تا پرداخت هزینه های ایاب و ذهاب داخل شهری ، انتخاب دبیر اجرایی و داوران معروف ، آماده نمودن مردم شهر برای قرار گرفتن در مقابل دوربین عکاسان و همکاری با آنان ، فراهم نمودن امکانات سخت افزاری مورد نیاز عکاسان وموارد بیشمار دیگر همه همه باعث شده بود که عکاسان شرکت کننده در این جشنواره نسبت به نحوه برگزاری آن نظر مثبتی داشته باشند. نظر مثبتی که حاصل صرف هزینه های مالی سنگین ومهمتر از آن مدیریت مناسب بود. یکی ازدلایل برگزاری این جشنواره هم به گفته خود مسئولین تلاش برای ثبت بازار تبریز در فهرست یونسکو بود که در سال ۲۰۱۰ ممکن است اتفاق بیافتد.شهر تبریز ، بازار تبریز و منطقه آزاد تجاری ارس در روز های برگزاری این جشنواره شاهد حضور عکاسان بسیاری بود . عکاسانی که به ثبت لحظه ها، منظره ها وآثار باستانی می پرداختند که نتیجه آن تحویل حدود 4500 قطعه عکس به دبیرخانه جشنواره بود که تعبیر دبیر اجرایی جشنواره (حسن سربخشیان) هر 4 ثانیه یک عکس از تبریز. بدون شک جشنواره نقاط ضعفی هم داشت که با توجه به اولین تجربه آن کمرنگ به نظر می رسید. تبریز پیشقدم شدو قول برگزاری دومین جشنواره را هم به عکاسان داد. به امیدی که شهرهای دیگر نیز حرکتی از خود نشان دهند و همچون تبریز گاهی برای امور هنری از جمله عکاسی هزینه کنند .هزینه ای که قطعا به پیشرفت این هنر کمک خواهد کرد و نتیجه آن ثبت واقعیت هایی خواهد بود که شاید فردا دیگرنباشند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:51 توسط سالار نیرهدی |
|
|
نمیدانم چه کسی از دیدن جراغهای رنگی کهنه و خاک گرفته که هر از چند گاهی به بهانه های مختلف در خیابان و میدان های شهر نصب میشوند لذت میبرد . واقعا هدف از نصب این چراغها چیست ؟ خوشحال کردن من و شما ؟ من که از دیدن این چراغها نه ذوق زده میشوم نه خوشحال . شما را ؟؟ نمیدانم ! اصلا آیا روحیه ی مردم ما با دیدن اینگونه تزئینات کاملا بی سلیقه آن هم به این شکل تغییری میکند؟ راستی چرا این تزئینات را در اعیاد ستنی نمیبینیم؟؟؟ مگر کمبود برق نیست ؟ مگر برق خانه من و شما به خاطر کمبود برق در اوج گرمای هوا قطع نمیشود؟ مگر دولت به کمک صدا و سیما تلاش نمیکند فرهنگ صرفه جویی را با تبلیغات گسترده به مردم بیاموزد ؟ پس خود چرا ؟؟؟ پس چرا لامپ هایی که هیچ کدام هم کم مصرف نیستند آن هم به این تعداد از شب تا صبح روشن می مانند ؟؟؟ حتما من اشتباه میکنم شاید این لامپها همگی کم مصرف هستند برق آن ها از نور خورشید تامین میشود و مشکل از من است که با دیدن آنها شاداب و ذوق زده نمیشوم . اینجا هم شانزه لیزه نیست که با دیدن جراغها بخواهم ذوق زده شوم ! برای دیدن کلیه تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:57 توسط سالار نیرهدی |
|
|
وقتی چندی پیش نام خانوادگی خودم را در سایت گوگل جستجو کردکم . ناگهان نام پدر بزرگم در یکی از نتایج نظرم را به خودش جلب کرد . عنوانش اینچنین بود : نقل از سایت شرکت برق منطقه ی زنجان ٫ قسمت تاریخچه برق در استان زنجان : اولين نيروگــاه زنجان درسـال 1320 توسط بخش خصوصي" شركت سهامي برق خمسه" تاسيس گرديد . طبق اظهارات آقاي يحيي افشار نيا نماينده هيات مديره ومسئول امور اداري وقت برق خمسه ، موسس اوليه اين نيروگاه آقاي حاج شفيع ابريشمي وساير سهام داران افرادي چون آقايان مقتداصارمي، حاج سيد ميرزا رضوي ، حاج احمد عطايي ، ذوالفقاري و مغازه اي بودند اين نيروگاه ابتدا با يك دستگاه ديزل ژنراتور 115 اسب بخار آغاز به كارنمود وبتدريج 4 دستگاه ديگر به قدرتهاي 90 ، 575، 630، 1200 اسب بخاربه نيروگاه افزوده ومورد بهره برداري قرارگرفت .شبكه برق خمسه با ولتاژ 11 كيلوولت وبا استفاده از تيرهاي چوبي غير استاندارد برقرار بود. از سال 1344 برق تهران اقدام به تاسيس نيروگاه ديگري در خيابان سعدي شمالي نموده وبالاخره در شهريور سال 1348 نيروگاه جديد ودولتي زنجان باسه مولد بهره برداري وتاسيسات برق خصوصي خمسه به جهت غير استاندارد بودن وفرسودگي بركنار وبرق دولتي جايگزين برق خصوصي گرديد ودرهمين سال زنجان به شبكه سراسري وصل گرديد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:52 توسط سالار نیرهدی |
|
|
نمایشگاه عکس گروهی : محمد کردلو . مجید حبیبی . مسعود بهروان . سالار نیرهدی . میثم محمدی. ۲۱ الی ۳۱ اردیبهشت زنجان. فرهنگسرای امام
. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:22 توسط سالار نیرهدی |
|
|
و اما سربازی سربازی واژه ای است که در زندگی هر مردی وجود دارد .برای آنانکه آن را تجربه نکرده آن واژه ایست مترادف با با ترس و نگرانی.برای کسانی که به سربازی رفته اند یاد آور خاطراتی است که هرگز فراموش نخواهد شد. من به مرور زمان و با به پایان رسیدن دانشگاه به این مرحله نزدیکتر میشدم . رفتن پی درپی به نظام وظیفه و جستجو برای یافتن راهی برای عقب انداختن زمان اعزام نتیجه ای نداشت .به ناچار و از سر اجبار مدارک را برای نظام وظیفه فرستادم .پس از 3 هفته انتظار نه چندان خوشایند بالاخره تاریخ اعزام مشخص شد .ازآن پس هر کار و برنامه ریزی که می کردم تا همان تاریخ بود انگار تا آن زمان زنده ام .نمیدانم چه کلمه ای به کار ببرم ولی در همان زمان بود که یکی دیگر از الطاف خداوند نصیب حالم شد و آن پذیرفته شدن درخواست امریه ام توسط اداره بود.این موضوع مانند مرهمی بود بر استرس و نگرانی ناشی از رفتن به سربازی. امریه این مزیت را داشت که فقط 2 ماه لباس نظامی بر تن میکردم و بقیه زمان خدمت را در اداره مانند یه کارمند میگذراندم در شهر خودم و در ساعات اداری. روز ها به سرعت گذشت و من به زمان اعزام نزدیکتر میشدم .تا آن زمان تمام کارهایی عقب مانده را انجام دادم .بالاخره روز اعزام فرا رسید .صبح همراه خانواده به محل اعزام رفتیم .افراد زیادی را در آنجا میدیدم که برای راه انداختن فرزندان خود به آنجا آمده بودند .بعد مدتی اسامی را خواندند و ما را به محوطه ی دیگری بردند که اتوبوس در آنجا منتظرمان بود.پس از خداحافظی از راه دور با خانواده اتوبوس به راه افتاد .جو داخل اتوبوس با آنچه از قبل تصور میکردم کاملا متفاوت بود . تصور میکردم همه باید نگران وناراحت باشند ولی اکثر افرادی که در اتوبوس بودند تمام مسیر را مشغول به حرف زدن و جوک گفتن و خلاصه بگو بخند بودند زمان گذشت و ما به کرمانشاه نزدیکتر میشدیم . در همان طول مسیر بود که متوجه شدم کلیه افراد اعزامی به پادکانی که ما به آنجا میرفتیم همه دانشگاهی بودند.دانستن این موضوع سبب شد کمی خوشبینانه به آینده فکر کنم.امید داشتم که وقتی به پادگان رسیدیم لباس و جیره به ما بدهند و و بگویند که هفته دیگر برگردید.البته این نتیجه ای بود که خودمان در اتوبوس از سر بیکاری گرفته بودیم.باید منتظر می ماندیم و میدیدیم که چه خواهد شد؟ هوا تازه تاریک شده بود که به کرمانشاه رسیدیم و راننده به طرف پادگان که 18 کیلومتر از شهر دور تر بود همچنان می راند.بعد مدتی به پادگان رسیدیم.و با راننده که آخرین فرد غیر نظامی ای بود که میدیدیم خداحافظی کردیم.در همان زمان بود که سرباز های دژبانی به ما گفتند که به خط شویم و کیف هایمان را باز کنیم .آنها که اکثرا زیر دیپلم بودن شروع کردند به گشتن و این ور و آنور کردن وسایل و کیف ها. هر چه که میخواستند بر میداشتند. از سوزن و سنجاق قفلی گرفته تا چاقو تیغ و... البته با برخوردی نا مناسب .بعد از اینکه بازرسی به پایان رسید منتظر ماندیم تا ما را راهی داخل پادگان کنند همزمان با ما 2 اتوبوس دیگر از شهرهای اصفهان و مشهد هم به پادگان رسیدند..آنها هم مانند ما منتظر ماندند. کم کم احساس نظامی بودن پیدا میکردم. بالاخره یه کادری با لباس سبز یشمی رنگ با ماشین تویوتا به در دژبانی آمد .فقط منتظر بودم برخورد اولیه او را ببینم چون از قبل شنیده بودم که در برخورد اول اذیت هایشان شروع می شود اذیت هایی از قبیل کلاغ پر رفتن .از قبل با خودم کنار اومده بودم که اگر حرفی بی علت شنیدم ناراحت نشوم . اما بر عکس آن چیزی که فکر میکردم برخورد اول مناسب و کاملا محترمانه بود . او ما را به ساختمانی برد که بعد ها فهمیدیم به آنجا آسایشگاه می گویند .البته موقتی و برای همان شب تا فردای که پذیرش شویم.مسیر بین در پادگان و آسایشگاه طولانی بود و کیف ها و چمدان هایمان سنگین .در مسیر کوههای سنگی و صخره ای و همچنین دریاچه ای زیبا قرار داشت .هوا نسبت به شهر خودمان هم گرم تر بود. وقت خواب که شد مجبور شدیم بر روی تخت هایی بخوابیم که نه ملافه داشت و نه رو بالشی.تکه ابری بود به شکل بالش و پتویی که معلوم بود مدتها از آن استفاده شده بود. شب اول پیراهنی را بر روی ابر انداختم و بجای پتو اورکتم را بر روی خودم کشیدم .سوالی که هنگام خواب در ذهن داشتم این بود که صبح ما را چه ساعتی و چطور بیدار خواهند کرد.آن شب بار ها و بار ها از خواب بیدار شدم و ساعتم را نگاه میکردم. ساعت 3:30 بود که چراغ ها روشن شد و صدایی شنیدم که میگفت : برادر بیدار شو سحری. اصلا انتظار نداشتم که اینقدر مهربانانه ما را از خواب بیدار کنند . بعد از بیدار شدن و برداشتن سینی های استیل که شب قبل به ما داده بودند به طرف سلف به راه افتادیم اما وقتی از راه دور صف طولانی سلف رادیدیم پشیمان شدیم و به داخل آسایشگاه برگشتیم . صف طولانی و هل دادن نفرات سلف آنجا را از سلف دانشگاه متمایز می ساخت.چون قبل از آن انتظار دیدن سلفی همچون سلف دانشگاه را داشتم .آن روز صبح از خیر عدس پلو گذشتم و با چند نفر که در اتوبوس با آنها آشنا شده بودم به خوردن بیسکوییت با خرما اکتفا کردیم.بعد از روشن شدن هوا دوباره با همه کیف ها و وسایل به در دژبانی رفتیم تا پذیرش شویم. در هنگام پذیرش افراد امریه را از دیگران جدا کردند و وقتی تعداد به 120 نفر رسید ما را همراه با شخصی که بعدها فهمیدیم جانشین فرمانده گروهان است به سمت گروهان اصلی هدایت کردند . آن روز ظهر بود که فرمانده گروهان را دیدیم آن زمان او از نظر ما انسان بدی به نظر می رسید . او گفت که همه باید موهای سرشان را از ته بزنند و این کوتاه کردن فقط 1 بار در طول دوره انجام می شود .آن روز عصر بیکار بودیم و در صف ایستادیم تا سرمان را اصلاح کنیم . گر چه من قبلا موهایم را با نمره 8 کوتاه کرده بودم ولی چاره ای نبود باید اجرا میکردیم. بالاخره نوبت من شد و یکی از بچه های گروهان خودمان که آن زمان چندان آشنایی با او نداشتم شروع کرد به اصلاح سر من . همزمان که دستگاه موزر را بر روی سر من میکشید به این فکر میکردم که چه شکلی خواهم شد. وقتی اصلاح سرم تمام شد به جلوی آینه رفتم و خودم را دیدم .چهره ای عجیب و بسیار بد از نظر خودم چون تا آن زمان هرگز موهایم را از ته نزده بودم.دیگر کم کم داشت که باورم میشد که سرباز شدم . در آن روز دلتنگی شدیدی به سراغم آمد . از محیطی که در آن قرار داشتم متنفر بودم . با خودم فکر میکردم که چرا اینجا هستم . اندک زمان باقی مانده آن روز را تا شب با دوستان و آشنایان به صحبت کردن و چرت و پرت گفتن مشغول شدیم تا کمتر دلتنگی را احساس کنیم . زمان واقعا کند می گذشت.هنوز هم 24 ساعت نشده بود که به پادگان رسیده بودیم. در آن شب زود تر از ساعت خاموشی خوابیدم تا فرصت فکر کردن به بیرون از پادگان را نداشته باشم . فردای آن روز قند و چای دادند .و ما را بر حسب قد مرتب کردند. وقتی سرباز ها را به ترتیب قد جابجا میکردند همشهری ها و دوستان سعی داشتند که با خم کردن زانو ها و ایستادن بر روی پنجه خود را هم قد یکدیگر کنند تا در کنار یکدیگر قرار بگیرند.وقتی کار مرتب کردن به پایان رسید به هر کس یک کد دادند از یک تا 120 .نفر اول بلند قد ترین و نفر دوم کوتاه قد ترین بود.. این کد مثل اسم هر شخص شناسه او بود همه همدیگر را با کد صدا میزدند.آن روز یکی از بدترین روزهای دوران سربازی من بود . زمانی که با لباس شخصی بر روی زمین نشسته بودم تا فرمانده صف های پشتی را مرتب کند با خودم فکر میکردم که چرا اینجا هستم ؟چرا بیشتر درس نخواندم؟هوای خانه در سرم بود.به فکر دوستانم بودم به هر چیزی فکر میکردم که در گذشته داشتم ولی آنجا نداشتم. اما وقتی از بقیه سرباز ها در مورد مدارک شان سوال می کردم به این نتیجه می رسیدم که ایراد از فوق دیپلم بودن من نیست چون آنجا همه فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا هستند و شرایط من را دارند. فقط باید تحمل میکردم که آن 2 ماه میگذشت. روز سوم توانستم بعد از ایستادن در صف طولانی مخابرات بعد از ساعت ها با خانواده ام تماس بگیرم.بعد از آن واقعا سبک شدم و احساس دلتنگی تا حد زیادی کم رنگ تر شد.در چند روز اول سعی میکردم تا حد ممکن کمتر با کسی صحبت کنم چون اصلا در موردشان شناخت نداشتم .و فقط به اینکه دانشگاه رفته هستند دلخوش بودم .البته گاهی اوقات حرکات و رفتاری از بعضی از سرباز ها میدیدم که به دانشگاه رفتنشان شک میکردم. گذر زمان باعث میشد که سرباز ها رفته رفته به هم نزدیکتر شوند و به هر بهانه ای با هم صحبت کنند.بیشتر صحبت ها با سوال بچه کجایی شروع میشد.در آسایشگاه دقیقا میتوانستم حرفهایی که در مورد اهالی بعضی از شهرها شنیده بودم را با چشم خودم ببینم. شب ها خواندن ترانه های خوانندگانی همچون معین توسط بچه ها فکر و ذهن آدم رو به طرف شهر و خانه میبرد.زمان بیکاری بعد از مراسم شامگاه تا خاموشی جز بهترین ساعات خدمت بود . وقت برای همه کار بود : نوشتن صحبت کردن با اطرافیان تماشای تلویزیون و قدم زدن در پادگان. هر کس زمان را به طریقی میگذراند. رفتن به حمام و دوش گرفتن خستگی را از تن بیرون میکرد ولی ضربه های پی در پی مسئول حمام به در با چوبی که او در دست داشت فرصت بیشتر ماندن در حمام را نمی داد ولی همان 10 دقیقه هم عالی بود.خواندن یادگاری هایی که سربازان دوره های قبل در زیر تخت ها نوشته بودند برایم جالب بود .خبر ها و اطلاعات زیادی همچون زمان شروع خدمت شان و پایان آن تعداد مرخصی های شهری ومدت مرخصی میان دوره و ... به ما منتقل میکرد.در اوایل دوره بدترین صدایی که میشندیم صدای برپا برپا گفتن ارشد و نگهبان ساعت آخر بود .رفته رفته به این صدا هم عادت کردم و اکثر روز ها چند دقیقه قبل از برپا گفتن ازخواب بیدار میشدم . وقتی اسلحه تحویلمان دادند مسئولیتمان چند برابر شد تا قبل از آن باید مواظب وسایلمان می بودیم ولی بعد آن باید مواظب اسلحه هم می بودیم.شب ها بعد خاموشی زمانی که چراغ ها خاموش میشد مزه پرانی یک نفر باعث میشد که کل دسته بخندند و سر وصدا بالا میگرفت و در 2 صورت سر و صدا آرام میشد :1. افسرشب می آمد2. بچه ها خسته میشدند و می خوابیدند. هفته ای نزدیک به 2 ساعت نگهبان بودم . در اواسط دوره به بعد سربازها بی خیال نگهبانی میشدند ومی خوابیدند.ساعت ها نشستن تو کلاس ها حوصله ی آدم را سر میبرد ولی زمان خوبی بود برای خوابیدن . کمبود جا برای نشستن در کلاسهای که در حسینیه و بصورت گردانی برگزار میشد همیشه آزار دهنده بود از آن بدتر بوی بد پا بود. در آنجا به هیچ کس نمیشد ایراد گرفت که پایت بو میدهد زیرا بدون شک خودم هم یکی از آن افراد بودم .مشکل از پوتین هایی بود که علاوه بر ایجاد بوی بد تاول هم ایجاد میکردند تاول هایی بر روی انگشتان که موقع دویدن و تنبیه شدن آزارمان میداد.افراد گروهانی که من در آن بودم با یکدیگر خیلی متفاوت بودند عده ای آرام و ساکت بعضی هم شلوغ و بگو بخند .در آن بین عده هم بودند که اصلا دوست نداشتم صدایشان را بشنوم یا چهره شان را ببینم. شب ها در کنار تنها پریز برق آسایشگاه لیوانهای آب به صف میشد تا با تنها المنت برقی که یکی از سربازان به همراه آورده بود تبدیل به آب جوش شوند و بعد چای . روزها که میگذشت چهره بقیه سربازها در ذهنم باقی می ماند و در مورد مسائل کوچک سریع با آنها ارتباط کلامی برقرار میکردم .صف سلف در زمان خوردن غذا بسیار طولانی و حرکت آرامی داشت .کیفیت غذا هم هر روز متغییر بود ولی در انجا کیفیت مهم نبود بلکه کمیت مهم بود در آنجا بود که ارزش گرفتن نان اضافی را درک کردم . زمانهایی که گرسنه می ماندیم یا غذا آش بود به کنسرو پناه میبردیم .هیچ گاه فکر نمیکردم لیوان استیل قدیمی که در خانه داشتم و از آن اصلا استفاده نمی کردم در خدمت اینقدر برایم ارزشمند باشد .خوردن چای گرم در آن و همزمان نگاه کردن به برنامه های تلویزیون خیلی برایم خوشایند بود. بعد از خوردن شام هر شب در آسایشگاه صدای باز و بسته شدن قطعات اسلحه شنیده میشد .همه سعی داشتند که با تمرین بتوانند امتیاز لازم برای گرفتن نمره کامل را بدست آورند و آن مستلزم این بود که بتوانند در زیر 30 ثانیه قطعات را باز و بسته کنند . در ابتدا خیلی سخت به نظر میرسید ولی بعد وقتی نحوه امتحان گرفتن رو دیدیم اکثرا توانستند با تقلب امتیاز کامل رو بدست آورند . مرخصی های شهری و گشتن در شهر صفای خودش را داشت . در فرصت 4 ساعته ای که هر 2 هفته یکبار برای خارج شدن از پادگان داشتیم خرید میکردیم به مخابرات میرفتیم غذایی میخوردیم و گشتی در شهر میزدیم و بر میگشتیم . چیزی که برایم خیلی جالب بود این بود که ببینم مردم عادی با من که یک سرباز هستم در جامعه چگونه برخورد میکنند؟ و بعد بر خورد های قبلی خودم را با سربازانی که در شهر خودم میدیدم بسنجم . وقتی در پادگان برای گرفتن عکس به طرف جایی که عکاسی میگفتند رفتیم انتظار داشتم اتاقی را ببینم با یک صندلی و یک دوربین . ولی آن خیالی بیش نبود . چیزی که وجود داشت یک تکه پارچه قرمز رنگ بود که 4 طرف آن را می گرفتند و سربازی که با یک دوربین معمولی از ما عکس می انداخت . آن هم در فضای باز و در حالی که باد پارچه پشت سر را تکان میداد و همچنین 100 نفر آدم که در هنگام گرفتن عکس مقابل می ایستادند و هر کدام حرفی می انداخت و خنده دیگران و همچنین خنده شخص جلوی دوربین را سبب میشد . وقتی آن عکس بدستمان رسید بیش از یکبار به آن نگاه نکردم چنان زشت و بد قیافه افتاده بودم که دیدن دوباره آن لزومی نداشت . ایستادن در صف در سربازی یک امر عادی است از سلف و چای و مخابرات گرفته تا رفتن به دستشویی باید برای همه آنها در صف می اسیتادیم. درطول دوره آموزشی مربیان وقتی می خواستند سربازان را از چیزی بترسانند مدام تجدید دوره را گوشزد میکردند.چیزی که سربازان دوره های قبل در یادگاری های خود آنرا خیالی بیش دانسته بودند. . در خدمت خودمان دکتر بودیم قرص تجویز میکردیم ساعت بندی کرده و میخوردیم برای اینکه می ترسیدم سرما خوردگی گریبانگیرمان شود. مریض شدن و سرما خوردن در خدمت خیلی بد بود چون با آن حال باید همه کار میکردیم و استراحتی وجود نداشت.شستن سینی غذا بعد از هر وعده غذا با آب سرد سخت بود ولی به آن هم عادت کرده بودیم.تحمل کردن آن دوره برای افراد متاهل خیلی سخت بود.داشتن یه مجله یا روزنامه در خدمت نعمتی است که همه از آن سود می بردند و تا آگهی های آن را تا اخر میخواندند .هنگامی که رژه میرفتیم صدای طبل و موسیقی حس عجیبی بهمان منتقل میکرد. رزم شبانه یکی از به یاد ماندنی ترین اتفاق های زندکی من است.راه پیمایی در یک مسافت طولانی در تاریکی مطلق شب و در سکوت مطلق در یک دشت پهناور واقعا تجربه ی جالبی بود .اگر فاصله با نفر جلویی بیش از یک متر میشد دیگر قادر به پیدا کردن او نمیشدیم. تاریکی بود و سکوت. آموزش جهت یابی در شب توسط ستارگان . تخمین مسافت شلیک گلوله رسام و منور و دیدن انفجاری مهیب و بزرگ که لحظه ای کل دشت را روشن کرد واقعا جالب بود . بالاخره زمان مرخصی میاندوره فرا رسید و به شهرمان برگشتیم . در آن چند روزی که در مرخصی بودم احساس میکردم در بهشت هستم .احساس سبکی می کردم .خوردن غذای دلخواه میزان دلخواه . دیدن تلویزیون .عوض کردن کانال . کار با کامپیوتر . استراحت و...چیزهایی بود که همیشه از آن بهره مند بودم ولی حالا قدرشان را بیشتر میدانم.روز های مرخصی هم سریع گذشتند و دوباره به پادگان برگشتم . اولین چیزی که جلب توجه میکرد روحیه گرفتن افراد بعد میان دوره بود. برخورد ها و رفتار ها بهتر شده بود .در چند روز آخر به پایان دوره همه از نظم در آمده بودند و فقط خنده بود. در هنگام ایستادن در صف شامگاه شکستن تخمه کاری بود که همه به انجام آن مشغول بودند . عده هم مزه پرانی میکردند و همه را می خنداندند. امتحاناتی که در خدمت داشتیم یکی از عجیب ترین امتحان هایی بود که در تمام عمرم داده بودم . تا به آن زمان آنقدر برگه تقلب در دست مراقب ندیده بودم این در حالی بود که مراقب با گرفتن تقلب ها باز هم اجازه میداد که سربازان بنویسند. مرحله آخر خدمت رفتن به اردو بود که آن هم جالب بود زیرا میتوانستیم انواع سلاح را ببینیم و پیاده روی کنیم و در روزهای آخر لحظه ها را با بقیه سربازها در دشت بگذرانیم . روزها که میگذشت بیشتر از گذشته به شرایط عادت میکردیم .این شرایط اوضاع ادامه داشت تا زمانی که روزهای آخر فرا رسید. و بخره شب آخر فرا رسید شبی که کل این 2ماه انتظارش را میکشیدیم و به قول یکی از هم گروهانی ها امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودیم .دیگر صبحگاهای سرد .تنبیه ها . کلاس . به خط شدن واکس زدن و... وجود نداشت و همه اینها به خاطرات پیوستند و حاصل به وجود آ»دن دوستی های بود که هنوز هم ادامه دارد . چهره خشن فرمانده اینبار دوست داشتنی بود . تنها یک نگرانی در وجودم بود و آن اینکه چگونه میتوانم از این شرایط که در ابتدا از آن متنفر بودم جدا شوم.؟؟ هیچ گاه فکر نمیکردم که جدا شدن از افرادی که 2 ماه پیش ازشان بیزار بودم وترک کردن محیطی که چندی پیش از آنجا متنفر بودم اینقدر برایم سخت باشد . بالاخره روز ترخیص فرا رسید و با همه خداحافظی کردیم و از پادگان خارج شدیم . در آن لحظه فقط به فکر یک جمله بودم که در زیر یکی از تخت ها دیده بودم. و آن این بود: روز اول با گریه اومدی روز آخر با گریه میری. واقعا اینچنین بود. و این خاطرات هر دوره برای عده ای دیگر تکرار می شود . 2ماه دوری از خانه و پوشیدن لباس نظامی .2 ماه دلتنگی و... فرصت مناسبی بود تا خود را در برابر سختی ها و تغییر شرایط زندگی بسنجم .قدر چیزهایی که دارم را بدانم . آن دوره فرصت مناسبی بود برای فکر کردن در مورد گذشته حال آینده. هرگز تجربه هایی که در طول این دوره بدست آئردم را فراموش نخواهم کرد . حال که از 2 ماه یاد میکنم به نظر میرسد زمان زود گذشته است ولی به نظر من اینچنین نیست بلکه ذهن ما در بیاد آوردن گذشته ناتوان است و فقط می تواند یک نگاه کلی به عقب داشته باشد . نمی گویم 2 سال ولی یه نظر من 2 ماه سربازی برای هر پسری مفید است. آنانکه به خدمت رفته اند حرف من را بهتر درک می کنند.
از نوشته های وبلاگ قبلیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 20:42 توسط سالار نیرهدی |
|
|
امروز برای انجام کاری به معدن نمک چهر آباد رفتم . همان معدنی که سالها پیش اولین مرد نمکی در آن کشف شد . برای اینکه در مورد مرد نمکی بیشتر اطلاع داشته باشیم ابتدا مطلب زیر را از دانشنامه ویکیپدیا به نوشته هام اضافه میکنم : *** کشف مرد نمکی در معدن نمک چهرآباد واقع در یک کیلومتری جنوب روستای حمزه لو در ناﺣﻴﮥ غرب شهرستان زنجان پیدا شدهاست. سر و پای چپ او در موزهٔ ایران باستان تهران قابل بازدید است.در زمستان سال ۱۳۷۲ ، معدن کاران به هنگام خاکبرداری و استخراج نمک از معدن زیر تپههای این منطقه ، با نیم تنه یک جسد مواجه شدند . این جسد که دارای ریش و موی بلند و حلقهٔ گوشوارهای از جنس طلا در گوش چپ بود شامل یک ساق پا درون چکمهٔ چرمی ، سه قبضه چاقو ، شلوارک ، شی نقرهای ، قلاب سنگ ،قطعات طناب چرمی ، سنگ ساب ، یک عدد گردو ، قطعات سفال و چند تکه پارچه منقوش و قطعات خرد شده استخوان بود. جسد مزبور در اواسط یکی از همین تونلها که حدود ۴۵ متر طول داشت ، بدست آمد. سه جسد دیگر از جمله یک زن در این ناحیه نیز چندی بعد کشف شدهاست. باستان شناسان در مورد ظاهر این پیکر گفتهاند احتمالاً مرد نمکی از طبقه اشراف و شاهزادهها بودهاست زیرا بر روی لباس او جواهرات و زیورالاتی پیدا شده که مخصوص این طبقه بوده ، و همچنین انها چنین فرضیه دارند که او یا در حال فرار به غار پناه برده یا در جنگی از میدان گریخته و به غار پناه اورده و آنجا فوت کرده و موریانهها پیکرش که از نمک پوشیده بوده خوردهاند . با انجام آزمایشات سالیابی به روش کربن ۱۴ ، که بر روی نمونه استخوانها و پارچههای مجموعه صورت گرفت ، قدمتی حدود ۱۷۰۰ سال (اواخر اشکانی – اوایل ساسانی) برای مرد نمکی تعیین گردید. آزمایشات DNA نشان داد که سن مرد نمکی هنگام مرگ حدود ۳۷ سال و قد وی حدود ۱۷۵cm بودهاست. گروه خون مرد نمکی ، با آزمایشات انجام شده بر روی سلولهای موی سر ، +B مشخص شد. با آزمایش سی تی اسکن و رادیولوژی ، مشخص شد که مرد نمکی دراثر سقوط ناگهانی درون یکی از گودالهای معدن نمک و وارد شدن ضربه بسیار شدید به ناحیهٔ راست جمجمه و صورت از بین رفتهاست. مطالعات باستانشناختی بر روی مجموعه مرد نمکی نشان داد که به علت آرایش خاص موهای بلند سر و صورت ، وجود گوشوارهٔ طلا در گوش چپ ، چکمه چرمی با ساخت و دوخت بسیار ظریف و هنرمندانه و همچنین نوع و بافت تکنیکی پارچه لباس و بدست آمدن شئ نقرهای همراه با متوفی ، فرد مزبور یک کارگر ساده معدن نمک نبوده ، بلکه فردی عالی رتبه و دارای پایگاه اجتماعی بالا بودهاست ، اما علت حضور ، سقوط و مرگ وی در معدن نمک چهرآباد همچنان در پردهٔ راز و ابهام باقی ماندهاست. *** اولین مرد نمکی :
اضافه کنم که تا الان ۵ مرد نمکی در این معدن کشف شده . برای بیان علت حضور این افراد را در معدن دلایل زیادی مطرح شده . کافیه تو گوگل تایپ کنید مرد نمکی یا مردان نمکی و کلید جستجو رو بزنید مقاله های زیادی رو در این رابطه میتونید بدست بیارید. چهارمین مرد نمکی :
اما چیزی که برای من خیلی جالب بود حضور در این معدن و دیدن محل قرار گرفتن این مرد های نمکی از نزدیک بود و جالبتر از همه دیدن ششمین مرد نمکی مدفون در معدن بود که تازه کشف شده . من تونستم نزدیک شم و چند تا عکس بگیرم . تا حالا با همچین آدمی با حدود ۲۰۰۰ سال سن روبرو نشده بودم .
فقط صورتش معلوم بود زیاد سالم به نظر نمیومد اما ممکن بود بدن این فدر در نمک قرار گرفته باشه و سالم مونده باشه فعلا باید صبر کرد و دید که گروه کاووش چیکار میکنن.
محل قرار گرفتن مردان نمکی (قبلی) کشف شده
غلظت نمک در زمینهای اطراف معدن :
تجربه جالبی بود . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:28 توسط سالار نیرهدی |
|
|
چند روز پیش فرصتی پیش اومد که بعد چندین سال به باغ و خونه و دارایی های پدربزرگم که توی شهر کوچیک برای تابستون هاش و فرار از گرمای تهران واسه خودش و همه افراد فامیل فراهم کرده بود سری بزنم . از سال ۸۳ که فوت کرد نتونستم درست و حسابی برم اونجا . وقتی که وارد شهر شدم و رفتار مردم و تعریفی که مردم از پدر بزرگم میکردند رو دیدم حس عجیبی بهم دست دادحسی که نمیشه هیچ جور بیانش کرد . مردم از پدربزرگم با احترام یاد می کردند چون اون اولین کسی بود که حدود ۵۰ سال پیش با هزینه شخصی کارخونه برق راه اندازی کرد ه بودو به خانوارهای شهر برق میداد. زمینها و باغ های پدربزرگم سالها بعد جایی شده بود برای استراحت و فرار از شلوغی و گرمای تابستون . اقوام و آشنایان هم چند روزی میومدن اونجا و استراحت میکردن . با اینکه امکانات اونجا جزئی بود ولی به خاطر جمع بودن و دورهم بودن ها و خوشگذشتن ها محدود بودن امکانات برای هیچکس مساله ای نبود. بعد فوت پدربزرگم و مادربزرگم که در یکسال اتفاق افتاد دیگه کسی اونجا نمیرفت چون بدون وجود اونها صفایی نداشت . وقتی به خونه رسیدم و وارد خونه شدم با دیدن گرد خاک که همه جا نشسته بود حس قبلیم تبدیل به بغض شد . بغضی عجیب که ناشی از عدم حضور پدر بزرگ و مادربزرگم تو اون خونه بود . اون خونه و اون باغ برای ما بدون حضور اونها معنایی نداشت وقتی باغ رو دیدم یاد خاطرات دوران بچگیم افتادم . چقدر شاد بودیم که تو اون باغ با بقیه بچه های فامیل میتونستیم خوش بگذرونیم . بهترین خاطراتمون بر می گشت به اون باغ و حوادثی که اونجا برامون اتفاق میافتاد .گوشه گوشه اون باغ و خونه برام خاطره بود . اما الان اونجا داره از بین میره .
دیگه کسی نبود که گردوهای درخت 80 ساله رو جمع کنه . گردوهای سال پیش هنوز روی زمین مونده بودن و صدای شکستنشون رو با هر قدمی که برمیداشتم از زیر پام میشنیدم.
بید مجنون ته باغ داشت خشک میشد بقیه درختای توی باغ یکی یکی داشتند از بین میرفتند . توی خونه خاک همه چی رو گرفته بود تکه آیینه اینقدر کدر شده بود که به سختی میشد چیزی رو دید .
باورم نمیشد این همون خونست؟ این همون باغه؟ جایی بود که همه بچه های فامیل جمع میشدیم . اون بغض هنوزم که هنوزه باهامه . واقعا ... رسم زمونه رسم عجیبیه . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:31 توسط سالار نیرهدی |
|
|
یادش به خیر . اسم سربازی که میومد سریعا تو ذهنم سر کچل و لباس نظامی و یه شخصیت تو سری خور رو تداعی می کردم . دوست داشتم که از این واژه فرار کنم و هر چه میتونم به واژه هایی مثل اعزام و نظام وظیفه نزدیک نشم . ولی چه کنم که با گذشت زمان و سپری شدن عمر در دانشگاه و گرفتن مدرک کاردانی و نداشتن وقت برای شرکت در آزمون کارشناسی به خدمت اعزام شدم . با نگرانی هایی در مورد خدمت و اینکه چطور خواهد شد و با من و امثال من چطور رفتار خواهند کرد به خدمت اعزام شدم . تنها دلخوشی من گرفتن امریه بود چون در این حالت می تونستم بعد گذروندن دوره آموزشی با لباس شخصی در یکی از ادارات دولتی خدمت کنم . در اون زمان همان امریه هم برام نگرانی ایجاد میکرد . اینکه به کدام اداره خواهم رفت ؟ کدام قسمت ؟کدام رئیس ؟ و چه مسئولیتی به گردن من خواهد بود . به ناچار و با همه این نگرانی به به خدمت اعزام شدم . طول دوره خدمت آموزشی را با همه سختی هایی که داشت را در یکی از بهترین پادگان ها گذروندم . البته سختی های دوره آموزشی واقعا سختی نبودند سخت به نظر می رسیدند چون من و سربازهای دیگه با یک تغییر بزرگ در شرایط زندگی کردن روبرو شده بودیم و تو چنین محیطی هر کاری سخت به نظر میرسید . رفته رفته و با عادت کردن و کنار اومدن با شرایط دیگه سختی برامون معنا نداشت و تمام کارهایی که در طول آن دوره انجام میدادیم تبدیل شده بود به کارهای عادی روزمره . حتی برای تنبل ترین افراد گروهان. بعد از گذشت اون دوران و ترخیص شدن و خداحافظی کردن از فرمانده و پادگان و شهر کرمانشاه به اداره اصلی که محل کارم در طول خدمت بود رفتم . محیطی اداری که رابطه ها در نگاه اول سرد و خشک به نظر میرسید .در ظاهر رئیس انسانی بی روح و کارمندانش هم از اون بی روح تر بودن . سربازان قبلی از رئیس اداره به شدت حساب میبردن و من و سرباز تازه وارد رو به شدت از هربحث و درگیری نسبت به او منع می کردن و به اصطلاح پیش آگهی میدادند که هیچ به وقت با رئیس بحث نکن و با او در نیافت که او تواناست و هر کاری بر علیه سربازان میتونه انجام بده .مانند تبعید کردن به نقاط دور دست و ... همه ی این اطلاعات را از سربازان قبلی گرفتم و در قسمتی از درایو حافظه کوچک خودم ذخیره کردم تا در صورت نیاز بتونم با مرور کردن تجربیات اونا عمل درستی را انجام بدم . روزها و ماه ها سپری شدند و چند ماه خدمت شدم . دیگه تو اداره جا افتاده بودم نسبت به رئیس و دیگر کارمندا به شناخت دقیق تری رسیده بودم . اما دیگه رئیس و کارمندان اداره برام آدم های خشک و بی روحی نبودند . با اونها رابطه دوستانه ای داشتم و رفته رفته این رابطه بهتر هم میشد تا جایی که رئیس اداره کد نرم افزار اطلاعات و دیگر اسناد و مدارک را فقط و فقط در اختیار من می گذاشت و اجازه میداد تا آزادی عمل کامل داشته باشم . من هم سعی میکردم در عوض کارهای اونو انجور که دوست داره براش انجام بدم تا اون هم از من راضی باشه . هر از چند گاهی هم با افراد مسئول بالاتر که در مورد سرباز ها سختگیری می کردند در گیر میشدیم و لی هیچ وقت ترسی به دل راه نمیدادم چون رئیس از سرباز هاش که ما باشیم حمایت میکرد . همین روال تا آخر خدمت ادامه داشت و همه چیز عالی بود . اصلا انگار نه انگار که سرباز بودم . با من مثل یه کارمند برخورد میشد و حتی بهتر از یک کارمند و این باعث میشد که احساس خستگی نکنم . هیچگاه فکر نمیکردم واژه ای که من و هم سن و سالهای من همیشه از آن فراری بودیم تبدیل شه به یکی از پر خاطره ترین دوران زندگیم که زود هم سپری شد . یادم نمیره روزهای پر از استرس اعزام تا روزهای پر از خاطره توی اداره . اینگار همین دیروز بود که برگه اعزام دستم بود و داشتم سوار اتوبوس میشدم . شاید خیلی ها روز شماری کنند تا خدمتشون تموم شه ولی من هیچوقت روز شماری نکردم . چون خدمت من عالی بود و خیلی خوش گذشت . کار کردن توی اداره مثل یه کارمند .برخوردهای خوب و کسب تجربه های مختلف باعث شد که اصلا احساس خستگی نکنم . و بر عکس هر سرباز دیگه ای دلم تنگ بشه برای اداره . کارمنداش . نامه هام . کامپیوتر . دوربین . جی پی اس . و میزم .
ای کاش سربازی همه مثل سربازی من بود . الان که کمتر از ۱۳ روز مونده خدمتم تموم شه به سیزدهمین خط از سیزده خط برای زندگی گابریل گارسیا مارکز ایمان آوردم که میگه : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 19:0 توسط سالار نیرهدی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 19:59 توسط سالار نیرهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
سالار نیرهدی
Salar Nayerhoda متولد 28 مرداد 1363 زنجان عکاس خبری عضو گروه عکس افرنگ |
| آرشیو موضوعی |
|
تک عکس گزارش تصویری نوشته های شخصی |