تبليغاتX
عکسنوشت
وبلاگ شخصی سالار نیرهدی

و اما سربازی

سربازی واژه ای است که در زندگی هر مردی وجود دارد .برای آنانکه آن را تجربه نکرده آن واژه ایست مترادف با با ترس و نگرانی.برای کسانی که به سربازی رفته اند یاد آور خاطراتی است که هرگز فراموش نخواهد شد.

من به مرور زمان و با به پایان رسیدن دانشگاه به این مرحله نزدیکتر میشدم . رفتن پی درپی به نظام وظیفه و جستجو برای یافتن راهی برای عقب انداختن زمان اعزام نتیجه ای نداشت .به ناچار و از سر اجبار مدارک را برای نظام وظیفه فرستادم .پس از 3 هفته انتظار نه چندان خوشایند بالاخره تاریخ اعزام مشخص شد .ازآن پس هر کار و برنامه ریزی که می کردم تا همان تاریخ بود انگار تا آن زمان زنده ام .نمیدانم چه کلمه ای به کار ببرم ولی در همان زمان بود که یکی دیگر از الطاف خداوند نصیب حالم شد و آن پذیرفته شدن درخواست امریه ام توسط اداره  بود.این موضوع مانند مرهمی بود بر استرس و نگرانی ناشی از رفتن به سربازی. امریه این مزیت را داشت که فقط 2 ماه لباس نظامی بر تن میکردم و بقیه زمان خدمت را در اداره مانند یه کارمند میگذراندم در شهر خودم و در ساعات اداری.

روز ها به سرعت گذشت و من به زمان اعزام نزدیکتر میشدم .تا آن زمان تمام کارهایی عقب مانده را انجام دادم .بالاخره روز اعزام فرا رسید .صبح همراه خانواده به محل اعزام رفتیم .افراد زیادی را در آنجا میدیدم که برای راه انداختن فرزندان خود به آنجا آمده بودند .بعد مدتی اسامی را خواندند و ما را به محوطه ی دیگری بردند که اتوبوس در آنجا منتظرمان بود.پس از خداحافظی از راه دور با خانواده اتوبوس به راه افتاد .جو داخل اتوبوس با آنچه از قبل تصور میکردم کاملا متفاوت بود . تصور میکردم همه باید نگران وناراحت باشند ولی اکثر افرادی که در اتوبوس بودند تمام مسیر را مشغول به حرف زدن و جوک گفتن و خلاصه بگو بخند بودند زمان گذشت و ما به کرمانشاه نزدیکتر میشدیم . در همان طول مسیر بود که متوجه شدم کلیه افراد اعزامی به پادکانی که ما به آنجا میرفتیم همه دانشگاهی بودند.دانستن این موضوع سبب شد کمی خوشبینانه به آینده فکر کنم.امید داشتم که وقتی به پادگان رسیدیم لباس و جیره به ما بدهند و و بگویند که هفته دیگر برگردید.البته این نتیجه ای بود که خودمان در اتوبوس از سر بیکاری گرفته  بودیم.باید منتظر می ماندیم و میدیدیم که چه خواهد شد؟ هوا تازه تاریک شده بود که به کرمانشاه رسیدیم و راننده به طرف پادگان که 18 کیلومتر از شهر دور تر بود همچنان می راند.بعد مدتی به پادگان رسیدیم.و با راننده که آخرین فرد غیر نظامی ای بود که میدیدیم خداحافظی کردیم.در همان زمان بود که سرباز های دژبانی  به ما گفتند که به خط شویم و کیف هایمان را باز کنیم .آنها که اکثرا زیر دیپلم بودن شروع کردند به گشتن و این ور و آنور کردن وسایل و کیف ها. هر چه که میخواستند بر میداشتند. از سوزن و سنجاق قفلی گرفته تا چاقو تیغ و... البته با برخوردی نا مناسب .بعد از اینکه بازرسی به پایان رسید منتظر ماندیم تا ما را راهی داخل پادگان کنند همزمان با ما 2 اتوبوس دیگر از شهرهای اصفهان و مشهد هم به پادگان رسیدند..آنها هم مانند ما منتظر ماندند. کم کم احساس نظامی بودن پیدا میکردم.  بالاخره یه کادری با لباس سبز یشمی رنگ با ماشین تویوتا به در دژبانی آمد .فقط منتظر بودم برخورد اولیه او را ببینم چون از قبل شنیده بودم که در برخورد اول اذیت هایشان شروع می شود اذیت هایی از قبیل کلاغ پر رفتن .از  قبل با خودم کنار اومده بودم که اگر حرفی  بی علت شنیدم ناراحت نشوم . اما بر عکس آن چیزی که فکر میکردم برخورد اول مناسب و کاملا محترمانه بود . او ما را به ساختمانی برد که بعد ها فهمیدیم به آنجا آسایشگاه می گویند .البته موقتی و برای همان شب تا فردای که پذیرش شویم.مسیر بین در پادگان و آسایشگاه طولانی بود و کیف ها و چمدان هایمان سنگین .در مسیر کوههای سنگی و صخره ای و همچنین دریاچه ای زیبا قرار داشت .هوا نسبت به شهر خودمان هم گرم تر بود. وقت خواب که شد مجبور شدیم بر روی تخت هایی بخوابیم که نه ملافه داشت و نه رو بالشی.تکه ابری بود به شکل بالش و پتویی که معلوم بود مدتها از آن استفاده شده بود. شب اول پیراهنی را بر روی ابر انداختم و بجای پتو اورکتم را بر روی خودم کشیدم .سوالی که هنگام خواب در ذهن داشتم این بود که صبح ما را چه ساعتی و چطور بیدار خواهند کرد.آن شب بار ها و بار ها از خواب بیدار شدم  و ساعتم را نگاه میکردم. ساعت 3:30 بود که چراغ ها روشن شد و صدایی شنیدم که میگفت : برادر بیدار شو سحری. اصلا انتظار نداشتم که اینقدر مهربانانه ما را از خواب بیدار کنند . بعد از بیدار شدن و برداشتن سینی های استیل که شب قبل به ما داده بودند به طرف سلف به راه افتادیم اما وقتی از راه دور صف طولانی سلف رادیدیم  پشیمان شدیم و به داخل آسایشگاه برگشتیم .  صف طولانی و هل دادن نفرات سلف آنجا را از سلف دانشگاه متمایز می ساخت.چون قبل از آن انتظار دیدن سلفی همچون سلف دانشگاه را داشتم .آن روز صبح از خیر عدس پلو گذشتم  و با چند نفر که در اتوبوس با آنها آشنا شده بودم به خوردن بیسکوییت با خرما اکتفا کردیم.بعد از روشن شدن هوا دوباره با همه کیف ها و وسایل به در دژبانی رفتیم تا پذیرش شویم.

در هنگام پذیرش افراد امریه را از دیگران جدا کردند و وقتی تعداد به 120 نفر رسید ما را همراه با شخصی که بعدها فهمیدیم جانشین فرمانده گروهان است به سمت گروهان اصلی هدایت کردند . آن روز ظهر بود که فرمانده گروهان را دیدیم آن زمان او از نظر ما انسان بدی به نظر می رسید . او گفت که همه باید موهای سرشان را از ته بزنند و این کوتاه کردن فقط 1 بار در طول دوره انجام می شود .آن روز عصر بیکار بودیم و در صف ایستادیم تا سرمان را اصلاح کنیم . گر چه من قبلا موهایم را با نمره 8 کوتاه کرده بودم ولی چاره ای نبود باید اجرا میکردیم. بالاخره نوبت من شد و یکی از بچه های گروهان خودمان که آن زمان چندان آشنایی با او نداشتم شروع کرد به اصلاح سر من . همزمان که دستگاه موزر را بر روی سر من میکشید  به این فکر میکردم که چه شکلی خواهم شد. وقتی اصلاح سرم تمام شد به جلوی آینه رفتم و خودم را دیدم .چهره ای عجیب و بسیار بد از نظر خودم چون تا آن زمان هرگز موهایم را از ته نزده بودم.دیگر کم کم داشت که باورم میشد که سرباز شدم  . در آن روز دلتنگی شدیدی به سراغم آمد . از محیطی که در آن قرار داشتم متنفر بودم . با خودم فکر میکردم که چرا اینجا هستم . اندک زمان باقی مانده آن روز را تا شب با دوستان و آشنایان به صحبت کردن و چرت و پرت گفتن مشغول شدیم تا کمتر دلتنگی را احساس کنیم . زمان واقعا کند می گذشت.هنوز هم 24 ساعت نشده بود که به پادگان رسیده بودیم. در آن شب زود تر از ساعت خاموشی خوابیدم تا فرصت فکر کردن به بیرون از پادگان را نداشته باشم . فردای آن روز قند و چای دادند .و ما را بر حسب قد مرتب کردند. وقتی سرباز ها را به ترتیب قد جابجا میکردند همشهری ها و دوستان سعی داشتند که با خم کردن زانو ها و ایستادن بر روی پنجه خود را هم قد یکدیگر کنند تا در کنار یکدیگر قرار بگیرند.وقتی کار مرتب کردن به پایان رسید به هر کس یک کد دادند از یک تا 120 .نفر اول بلند قد ترین و نفر دوم کوتاه قد ترین بود.. این کد مثل اسم هر شخص شناسه او بود همه همدیگر را با کد صدا میزدند.آن روز یکی از بدترین روزهای دوران سربازی من بود . زمانی که با لباس شخصی بر روی زمین نشسته بودم تا فرمانده صف های پشتی را مرتب کند با خودم فکر میکردم که چرا اینجا هستم ؟چرا بیشتر درس نخواندم؟هوای خانه در سرم بود.به فکر دوستانم بودم به هر چیزی فکر میکردم که در گذشته داشتم ولی آنجا نداشتم. اما وقتی از بقیه سرباز ها  در مورد مدارک شان سوال می کردم به این نتیجه می رسیدم که ایراد از فوق دیپلم بودن من نیست چون آنجا همه فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا هستند و شرایط من را دارند. فقط باید تحمل میکردم که آن 2 ماه  میگذشت. روز سوم توانستم بعد از ایستادن در صف طولانی مخابرات بعد از ساعت ها با خانواده ام تماس بگیرم.بعد از آن واقعا سبک شدم و احساس دلتنگی تا حد زیادی کم رنگ تر شد.در چند روز اول سعی میکردم تا حد ممکن کمتر با کسی صحبت کنم چون اصلا در موردشان شناخت نداشتم .و فقط به اینکه دانشگاه رفته هستند دلخوش بودم .البته گاهی اوقات حرکات و رفتاری از بعضی از سرباز ها میدیدم که به دانشگاه رفتنشان شک میکردم. گذر زمان باعث میشد که سرباز ها رفته رفته به هم نزدیکتر شوند و به هر بهانه ای با هم صحبت کنند.بیشتر صحبت ها با سوال بچه کجایی شروع میشد.در آسایشگاه دقیقا میتوانستم حرفهایی که در مورد اهالی بعضی از شهرها شنیده بودم را با چشم خودم ببینم.

شب ها خواندن ترانه های خوانندگانی همچون معین توسط بچه ها فکر و ذهن آدم رو به طرف شهر و خانه میبرد.زمان بیکاری بعد از مراسم شامگاه تا خاموشی جز بهترین  ساعات خدمت بود . وقت برای همه کار بود : نوشتن صحبت کردن با اطرافیان تماشای تلویزیون و قدم زدن در پادگان. هر کس زمان را به طریقی میگذراند. رفتن به حمام و دوش گرفتن خستگی را از تن بیرون میکرد ولی ضربه های پی در پی مسئول حمام به در با چوبی که او در دست داشت فرصت بیشتر ماندن در حمام را نمی داد ولی همان 10 دقیقه هم عالی بود.خواندن یادگاری هایی که سربازان دوره های قبل در زیر تخت ها نوشته بودند برایم جالب بود .خبر ها و اطلاعات زیادی همچون زمان شروع خدمت شان و پایان آن تعداد مرخصی های شهری ومدت مرخصی میان دوره و ... به ما منتقل میکرد.در اوایل دوره بدترین صدایی که میشندیم صدای برپا برپا گفتن ارشد و نگهبان ساعت آخر بود .رفته رفته به این صدا هم عادت کردم و اکثر روز ها چند دقیقه قبل از برپا گفتن ازخواب بیدار میشدم .

وقتی اسلحه تحویلمان دادند مسئولیتمان چند برابر شد تا قبل از آن باید مواظب وسایلمان می بودیم  ولی بعد آن باید مواظب اسلحه هم می بودیم.شب ها بعد خاموشی زمانی که چراغ ها خاموش میشد مزه پرانی یک نفر باعث میشد که کل دسته بخندند و سر وصدا بالا میگرفت و در 2 صورت سر و صدا آرام میشد :1. افسرشب می آمد2. بچه ها خسته میشدند و می خوابیدند. هفته ای نزدیک به 2 ساعت نگهبان بودم . در اواسط دوره به بعد سربازها بی خیال نگهبانی میشدند ومی خوابیدند.ساعت ها نشستن تو کلاس ها حوصله ی آدم را سر میبرد ولی زمان خوبی بود برای خوابیدن .

کمبود جا برای نشستن در کلاسهای که در حسینیه و بصورت گردانی برگزار میشد همیشه آزار دهنده بود از آن بدتر بوی بد پا بود. در آنجا به هیچ کس نمیشد ایراد گرفت که پایت بو میدهد زیرا بدون شک خودم هم یکی از آن افراد بودم .مشکل از پوتین هایی بود که علاوه بر ایجاد بوی بد تاول هم ایجاد میکردند تاول هایی بر روی انگشتان که موقع دویدن و تنبیه شدن آزارمان میداد.افراد گروهانی که من در آن بودم با یکدیگر خیلی متفاوت بودند عده ای آرام و ساکت بعضی هم شلوغ و بگو بخند .در آن بین عده هم بودند که اصلا دوست نداشتم صدایشان را بشنوم یا چهره شان را ببینم. شب ها در کنار تنها پریز برق آسایشگاه لیوانهای آب به صف میشد تا با تنها المنت برقی که یکی از سربازان به همراه آورده بود تبدیل به آب جوش شوند و بعد چای . روزها که میگذشت چهره بقیه سربازها در ذهنم باقی می ماند و در مورد مسائل کوچک سریع با آنها ارتباط کلامی برقرار میکردم .صف سلف در زمان خوردن غذا بسیار طولانی و حرکت آرامی داشت .کیفیت غذا هم هر روز متغییر بود ولی در انجا کیفیت مهم نبود بلکه کمیت مهم بود در آنجا بود که ارزش گرفتن نان اضافی را درک کردم . زمانهایی که گرسنه می ماندیم یا غذا آش بود به کنسرو پناه میبردیم .هیچ گاه فکر نمیکردم لیوان استیل قدیمی که در خانه داشتم و از آن اصلا استفاده نمی کردم در خدمت اینقدر برایم ارزشمند باشد .خوردن چای گرم در آن و همزمان نگاه کردن به برنامه های تلویزیون خیلی برایم خوشایند بود. بعد از خوردن شام هر شب در آسایشگاه  صدای باز و بسته شدن قطعات اسلحه شنیده میشد .همه سعی داشتند که با تمرین بتوانند امتیاز لازم برای گرفتن نمره کامل را بدست آورند و آن مستلزم این بود که بتوانند در زیر 30 ثانیه قطعات را باز و بسته کنند . در ابتدا خیلی سخت به نظر میرسید ولی بعد وقتی نحوه امتحان گرفتن رو دیدیم اکثرا توانستند با تقلب امتیاز کامل رو بدست آورند . مرخصی های شهری و گشتن در شهر صفای خودش را داشت . در فرصت 4 ساعته ای که هر 2 هفته یکبار برای خارج شدن از پادگان داشتیم خرید میکردیم به مخابرات میرفتیم غذایی میخوردیم و گشتی در شهر میزدیم و بر میگشتیم . چیزی که برایم خیلی جالب بود این بود که  ببینم مردم عادی با من که یک سرباز هستم در جامعه چگونه برخورد میکنند؟  و بعد بر خورد های قبلی خودم را با سربازانی که در شهر خودم میدیدم بسنجم .

وقتی در پادگان برای گرفتن عکس به طرف جایی که عکاسی میگفتند رفتیم انتظار داشتم اتاقی را ببینم با یک صندلی و یک دوربین . ولی آن خیالی بیش نبود . چیزی که وجود داشت یک تکه پارچه قرمز رنگ بود که 4 طرف آن را می گرفتند و سربازی که با یک دوربین معمولی از ما عکس می انداخت . آن هم در فضای باز و در حالی که باد پارچه پشت سر را تکان میداد و همچنین 100 نفر آدم که در هنگام گرفتن عکس مقابل می ایستادند و هر کدام حرفی می انداخت و خنده دیگران و همچنین خنده شخص جلوی دوربین را سبب میشد .

وقتی آن عکس بدستمان رسید بیش از یکبار به آن نگاه نکردم چنان زشت و بد قیافه افتاده بودم که دیدن دوباره آن لزومی نداشت . ایستادن در صف در سربازی یک امر عادی است از سلف و چای و مخابرات گرفته تا رفتن به دستشویی باید برای همه آنها در صف می اسیتادیم.

درطول دوره آموزشی مربیان وقتی می خواستند سربازان را از چیزی بترسانند مدام  تجدید دوره را گوشزد میکردند.چیزی که سربازان دوره های قبل در یادگاری های خود آنرا خیالی بیش دانسته بودند. .

در خدمت خودمان دکتر بودیم قرص تجویز میکردیم ساعت بندی کرده و میخوردیم برای اینکه می ترسیدم سرما خوردگی گریبانگیرمان شود. مریض شدن و سرما خوردن در خدمت خیلی بد بود چون با آن حال باید همه کار میکردیم و استراحتی وجود نداشت.شستن سینی غذا  بعد از هر وعده غذا با آب سرد سخت بود ولی به آن هم عادت کرده بودیم.تحمل کردن آن دوره برای افراد متاهل خیلی سخت بود.داشتن یه مجله یا روزنامه در خدمت نعمتی است که همه از آن سود می بردند و تا آگهی های آن را تا اخر میخواندند  .هنگامی که رژه میرفتیم صدای طبل و موسیقی حس عجیبی بهمان منتقل میکرد.

رزم شبانه یکی از به یاد ماندنی ترین اتفاق های زندکی من است.راه پیمایی در یک مسافت طولانی در تاریکی مطلق شب و در سکوت مطلق در یک دشت پهناور واقعا تجربه ی جالبی بود .اگر فاصله با نفر جلویی بیش از یک متر میشد   دیگر قادر به پیدا کردن او نمیشدیم. تاریکی بود و سکوت. آموزش جهت یابی در شب توسط ستارگان . تخمین مسافت  شلیک گلوله  رسام و منور  و دیدن انفجاری مهیب  و بزرگ که لحظه ای کل دشت را روشن کرد واقعا جالب بود . بالاخره زمان مرخصی میاندوره فرا رسید و به شهرمان برگشتیم . در آن چند روزی که  در مرخصی بودم احساس میکردم در بهشت هستم .احساس سبکی می کردم .خوردن غذای دلخواه میزان دلخواه . دیدن تلویزیون .عوض کردن کانال . کار با کامپیوتر . استراحت و...چیزهایی بود که همیشه از آن بهره مند بودم ولی حالا قدرشان را بیشتر میدانم.روز های مرخصی هم سریع گذشتند  و دوباره به پادگان برگشتم . اولین چیزی که جلب توجه میکرد روحیه گرفتن افراد بعد میان دوره بود. برخورد ها و رفتار ها بهتر شده بود .در چند روز آخر به پایان دوره همه از نظم در آمده بودند و فقط خنده بود. در هنگام ایستادن در صف شامگاه  شکستن تخمه کاری بود که همه به انجام آن مشغول بودند . عده هم مزه پرانی میکردند و همه را می خنداندند. امتحاناتی که در خدمت داشتیم یکی از عجیب ترین امتحان هایی بود که در تمام عمرم داده بودم . تا به آن زمان آنقدر برگه تقلب در دست مراقب ندیده بودم این در حالی بود که مراقب با گرفتن تقلب ها باز هم اجازه میداد که سربازان بنویسند. مرحله آخر خدمت رفتن به اردو بود که آن هم جالب بود زیرا میتوانستیم انواع سلاح را ببینیم و پیاده روی کنیم و در روزهای آخر لحظه ها را با بقیه سربازها در دشت بگذرانیم . روزها که میگذشت بیشتر از گذشته به شرایط عادت میکردیم .این شرایط اوضاع ادامه داشت تا زمانی که روزهای آخر فرا رسید.

 

 

و بخره شب آخر فرا رسید شبی که کل این 2ماه انتظارش را میکشیدیم و به قول یکی از هم گروهانی ها امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودیم .دیگر صبحگاهای سرد .تنبیه ها . کلاس . به خط شدن  واکس زدن و... وجود نداشت و همه اینها به خاطرات پیوستند و حاصل  به وجود آ»دن دوستی های بود که هنوز هم ادامه دارد . چهره خشن فرمانده اینبار دوست داشتنی بود . تنها یک نگرانی در وجودم بود و آن اینکه چگونه میتوانم از این شرایط که در ابتدا از آن متنفر بودم جدا شوم.؟؟ هیچ گاه فکر نمیکردم که جدا شدن از افرادی که 2 ماه پیش ازشان بیزار بودم وترک کردن محیطی که چندی پیش از آنجا متنفر بودم اینقدر برایم سخت باشد . بالاخره روز  ترخیص فرا رسید و با همه خداحافظی کردیم و از پادگان خارج شدیم . در آن لحظه فقط به فکر یک جمله بودم که در زیر یکی از تخت ها دیده بودم. و آن این بود:

روز اول با گریه اومدی روز آخر با گریه میری.

واقعا اینچنین بود. و این خاطرات هر دوره برای عده ای دیگر تکرار می شود .

 

2ماه دوری از خانه و پوشیدن لباس نظامی .2 ماه دلتنگی و... فرصت مناسبی بود تا خود را در برابر سختی ها و تغییر شرایط زندگی بسنجم .قدر چیزهایی که دارم را بدانم . آن دوره فرصت مناسبی بود برای فکر کردن در مورد گذشته حال آینده.

هرگز تجربه هایی که در طول این دوره بدست آئردم را فراموش نخواهم کرد . حال که از 2 ماه یاد میکنم به نظر میرسد زمان زود گذشته است ولی به نظر من اینچنین نیست بلکه ذهن ما در بیاد آوردن گذشته ناتوان است و فقط می تواند یک نگاه کلی به عقب داشته باشد .

نمی گویم 2 سال ولی یه نظر من 2 ماه سربازی برای هر پسری مفید است. آنانکه به خدمت رفته اند حرف من را بهتر درک می کنند.

 

از نوشته های وبلاگ قبلیم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 20:42  توسط سالار نیرهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره من
سالار نیرهدی
Salar Nayerhoda

متولد 28 مرداد 1363 زنجان
عکاس خبری
عضو گروه عکس افرنگ


گزارش های تصویری
× برف پاییزی در زنجان
× راهپیمایی 13 آبان
× راهپيمايي يزرگ خانوادگي
× روز قدس در زنجان
× نماز عید فطر
× پخت نان چايي
× رزمایش نیروی انتظامی
× مسابقات ورزشي دانش آموزان
× کارگاه چوب بري
× مسابقات اتومبیل رانی
× مراسم اعتكاف در زنجان
× برداشت گوجه فرنگي
× رهايي گنبد سلطانيه
× انتخابات رياست جمهوري
× سفر مير حسين به زنجان
× تخت و زندان سلیمان
× برداشت سیر در طارم
× اردوي تيم ملي دوچرخه‌سواري
× سفر كروبي به زنجان
× جشن نيکوکاري در زنجان
× نقاشي برروي نان
× روز درختکاري
× سازه هاي ماکاروني
× قلعه بهستان در زنجان
× عزاداري اربعين حسيني
× راهپیمایی 22 بهمن
× هرس درختان در زنجان
× راهپيمايي بانوان زنجاني
× تجمع دانش آموزان زنجان
× موکب عزاداران زينبيه زنجان
× دسته عزاداري حسينيه اعظم
× ليگ برتر کونگ فو در زنجان
× هنر لاستيک بري در زنجان
× طشت گذاری در زنجان
× چاقو سازي در زنجان
× پرواز بادبادک ها در زنجان
× عرضه دام قربانی در زنجان
× رختشویخانه زنجان
× طرح زمستانی نیروی انتظامی
× چاروروق دوزی در زنجان
× اكيپ هاي راهداري زمستاني
× سفر احمدی نژاد به زنجان
× بازار ماهی فروشان فریدونکنار
آرشیو
آرشیو
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
تک عکس
گزارش تصویری
نوشته های شخصی
دوستان عکاس
زین العابدین نصیری
گروه عکس افرنگ
میثم محمدی
مسعود بهروان
مرتضی الیاسی
مجید حبیبی
هادی حقگو
سحر مختاری
یوحنا اسفندیاری
جواد گلزار
هیربد لطفیان
احمد مطلایی
حسن سربخشیان
حمید سلطان آبادی
نیما افشار نادری
عبدالله نوروزی
کاوان نصرال... بیگی
نرگس امامی
بهاره خطیری
رئوف محسنی
ابولفضل سلمانزاده
ساتیار امامی
نگین کیانی
مجید آزاد
آذین انور حقیقی
طه ولی زاده
لیدا ملیحی
کاوه بغداد چی
مصطفی قطبی
حامد حق دوست
علیرضا محمودی
جمشيد فرجوند فردا
اعظم ولی قیداری
مهدی مریزاد
سعید کرمی
سامی حزنی
نیما دیماری
محمد خیرخواه
محبوبه بوجار
فاطمه بهبودی
علی اکبر قزوینی
میترا علایی
ابوطالب ندری
فرشاد پالیده
دیگر دوستان
مهدی جلیل خانی
رامین سلطانی
عليرضا مليحی
علیرضا فقاهتی
علیرضا بازرگان
نسترن وثوقی
حامد رحمتی
حامد صمدی
محسن سالک
افسر وظيفه
رباب موحد
غلامرضا طريقی
افشین ابراهیمی جم
علیرضا پیام یار
محی الدین اسکندری
محمد علی خامه پرست
علی حیدری
محمد جواد شوشتری
سمانه پرهیزکاری
الهام اسرافیلی
مازیار محمدیون
محمد واعظی
آناهیتا
زهره
اصغر نیتی
رضا سلطانی
حسین نظریان
عکس های پیشین
جشنواره فیروزه
 

 RSS